بسم الله الرحمن الرحیم
امروز میگه حق نداری بری خونه فلانی. فردا میگه حق نداری با دوستات بیرون بری و کم کم کار به جایی میکشه که توی خونه حبست کنه!!"
چیدن منزل که تماماً باید به سلیقهی تو باشه."اولین معشوقه هر مردی مادر اوست.
بسم الله الرحمن الرحیم
چطوره که شاعر گفته:
خواهی نشوی رسوا/ همرنگ جماعت شو؟!
در حالی که قرآن میگه:
وَ إِن تُطِع أَکثَرَ مَن فِی الاَرضِ یُضِلّوُکَ عَن سَبیلِ اللهِ1
و اگر از "اکثر" مردم روی زمین پیروی کنی تو را از راه خدا گمراه خواهند کرد.
شاید هم منظور شاعر از رسوایی، رسوایی بین مردم باشه. گاهی برای اینکه جلوی خدا رسوا نشی مجبوری جلوی مردم رسوا بشی.
خدایا! کاش همیشه اونقدر قوی باشم که بین رسوایی بین مردم و رسوایی در پیشگاه تو، اولی رو انتخاب کنم و از تنهاییها و طعنهها نترسم...
.....................................................................................
[1]: انعام/116
بسم الله الرحمن الرحیم
پروردگارا!
به من آرامشی عطا کن که بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم
و شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می توانم
و دانشی که با آن تفاوت این دو را باز شناسم...
................................................................
یکی از دیالوگ های فیلم شکلات داغ.
بسم الله الرحمن الرحیم
هیچ وقت به اندازه این چند روز که در تلاش بودیم خونهی استیجاری رو آماده کنیم برای چیدن جهیزیه و شروع زندگی مشترک، احساس مستأجر بودن توی این دنیا رو نداشتم!
هر وقت نقص و عیبی توی خونه میدیدیم همش به هم میگفتیم: «اشکالی نداره؛ این خونه "موقتیه"» مامان خیلی تأکید میکرد که برای این خونه زیاد "خرج" نکنیم و خرجهای اصلی رو بذاریم برای "خونه خودمون" که "همش" میخواهیم توی زندگی کنیم نه اینجا که "مهمون" یک سالهاش هستیم.
به همین خاطر وسواس زیادی به خرج ندادیم توی خرید پرده و موکت. فرشها و گاز رو هم طوری انتخاب کردیم که به خونه خودمون (که در دست ساخته) بخوره نه به اینجا.
اگه خونه حسنهای زیادی داره مثل نورگیر بودن، بزرگ بودن، گچبریهای زیبا و... خدا رو شکر میکنیم؛ اما زیادی خوشحال نمیشیم چون میدونیم به هر حال این خونه هر چی که هست "مال" ما نیست و به خاطر عیبهاش هیچ وقت غصه نخوردیم چون هیچ عیبی نیست توی خونه که نشه باهاش یک سال کنار اومد.
هنوزم تصویرم از "خونه" همون خونهی نیمه کارهایه که هنوز بهمون تحویل ندادن. توی خیالم میرم پنجرهی اتاقش رو باز میکنم. توی بالکنش میایستم یا توی اتاقهاش قدم میزنم و از نو بودن و زیباییاش لذت میبرم. اون خونه است که برام مفهومی کامل از "آرامش" داره و تنها چیزی که از خونه استیجاری فعلی میخوام تجربهی آرامشه...
............................................
پ.ن: شکوه خانوم از صاحبخونهمون پرسید: "شما صاحبخونه هستید؟"
خانوم صاحبخونه گفت: "نه! ما مستأجر خدائیم..."
بسم الله الرحمن الرحیم
مثل همیشه میگفت: "بگو" مهم نبود چی بگم. یه جملهی محبت آمیز، یه تعریف معمولی از اتفاق روزانه یا...
میترسیدم دهنم رو باز کنم و حرف بزنم. میترسیدم فکری رو که داشتم یه دفه به زبون بیارم. فکری که بعد از آخرین دعوامون توی من زنده شده بود و اذیتم میکرد. نه میتونستم به کسی بگم و نه میتونستم از دستش خلاص بشم.
از اولین روزایی که به هم محرم شدیم، این ترس رو داشتم که نکنه روزی برسه که دیگه منو دوست نداشته باشه. هر وقت این ترس رو حس میکردم توی دعا به خدا میگفتم: "قلبها دست توئه. همونطور که خودت "مودت" و "رحمت" رو بین ما قرار دادی خودت حفظش کن."
اما فکر این دفه بیشتر اذیتم میکرد؛ چون مربوط به خودم بود: "اگه روزی برسه که دیگه دوستش نداشته باشم و دیگه هیچ تلاشی نکنم که دوستش داشته باشم چی؟" با ترس به خدا گفتم: "نمیخوام مهرم نسبت بهش کمرنگ بشه. خودت کمکم کن."
با پریشونی به احوالات قلب خودم نگاه میکردم و نسبت به خودم نامطمئن بودم. نگاهش کردم. کور سوی نوری توی قلبم تابیدن گرفت. توی دل خودم بهش گفتم: "نه؛ هیچ وقت این اتفاق نمیافته. چون تو پسر فاطمهس هستی." و یه جور خاصی نگاهش کردم. فهمید و گفت: "چرا اینجوری نگام میکنی؟" گفتم: "هیچی فقط محبتم قلنبه شده بود!!"
محبتی از یه جنس دیگه...
...............................................................................
پ.ن:
امام رضاع : "نگاه کردن به فرزندان رسول خداص عبادت است."
۱. چند روزه "خورشید" رو ندیدیم...
هوا ابری و بارونیه.... مثل چشمهای من....![]()
۲. شب از نیمه گذشته
سیاهی روی شهر چنبره زده
ابرها پائین اومدند
نورها راز آلود شدهاند
هر کسی که معشوقی داره توی فکر قدم زدن با معشوقش توی این هواست.
کاش سینوزیت نداشتی. اون وقت حالا که بارون میباره وضع فرق میکرد...
۳. بارون که میباره یاد این میافتم که همراه هر قطره یه فرشته هم نازل میشه...
یاد رحمت بیکران خدا میافتم و یاد اینکه دعا زیر بارون مستجابه.
4. چقدر دلم میخواد برم زیر بارون بدوم. اما "مصلحت اندیشی" نمیذاره. والد منتقد درون که میگه: "سرما میخوری" 
کاش به حرف کودک درونم گوش بدم و بی عاقبتاندیشی بدوم زیر بارون و داد بکشم!
نمیدونم کی "چتر" رو اختراع کرده؟!
بالاخره طلسم چاپ این کتاب شکست و بعد از خون دل خوردن های فراوان و ماجراهای عجیب و غریب، بین فاطمیه اول و دوم از چاپ بیرون آمد.
مجموعه خاطرات منتخب از آنها که حجاب برتر را برگزیدند...
از اولین فراخوان وبلاگی من و چادرم
تقدیم به:
امام رئوفم! حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام که برای نعمت چادرم واسطهی فیض شدند برای دخترکی که بسیار امید به مهربانیشان بسته بود و بسته است.
به یاد چشمان نگران امام زمانمان
و برادران شهیدم! آنان که سرخی خونشان را نزد سیاهی چادرم به امانت گذاشتند.
به امید لبخند رضایت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
عنوان: چی شد چادری شدم؟
نوبت چاپ:اول
سال چاپ : 1391
ناشر: انتشارات نوای دانش
مشخصات ظاهری: 256 صفحه
بهاء: 40000 ریال
توزیع عمده کتاب: 09199322399
توصیه ی ما: نذر یا هدیه فرهنگی در ایام خاص و معنوی مثل ایام فاطمیه، راهیان نور، اعتکاف، اردوهای زیارتی، ایام محرم و همه ی روزهایی که یک بهانه ی نورانی هستند برای گرفتن یک تصمیم زیبا و خداپسند
شاید این کتاب...
از وقتی تصمیم گرفتم بیشتر پایبند به مذهب باشم، احساس "انگشتنما" بودن هم اومد سراغم.
توی اکثر مجالس و مجامع تک بودم. از لحاظ تیپ و قیافه، سلیقه، افکار، اعتقادات و حتی احساسات و گرایشها.
فقط من بودم که توی مهمونیهای خانوادگی جلوی نامحرم چادررنگی میپوشیدم. مامانم میگفت: "واقعاً ضایع است!" فقط من بودم که عروسیهای مشکلدار رو نمیرفتم. بقیه میگفتن: "اینطوری از فامیل و آشنا میبری. وقتی تو بقیه رو بایکوت کنی، بقیه هم تو رو بایکوت میکنن." اما حکم خدا چی میشد؟
وقتی چادری شدم، یکی از داییهام به من گفت: "کلاغ سیاه!"![]()
هیچ یادم نمیره، سیزده به در چند سال پیش هیچ کس حاضر نبود منو توی ماشینش سوار کنه چون میخواستن آهنگهای خفن بذارن و حضور من مانع بود.![]()
بقیه در ادامه مطلب
مریض شدم.
وقتی سرفه می کنم انگار یه زخم عمیق توی گلوم سر باز می کنه و خون ازش بیرون می پاشه.

اما هوس کردم کرانچی فلفلی بخورم!!!
مثل بچگی ها که هر وقت مریض می شدم دلم به شدت می خواست کره بمالم روی نون و روش شکر بپاشم و بخورم! چیزی که وقتی حالم خوب بود محال بود بخوام!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
الهی نوشت:
خدایا! می گن مریضی کفاره گناهه...
خدایا! گناهم رو پاک کن! خیلی مریضم...
به نظر شما چرا در رسانهی ملی نه تنها حال و هوای فاطمیه وجود ندارد، بلکه شروع مجموعههای طنز هم مصادف با این ایام است؟
الف) تا مردم پای ماهواره ننشینند و منحرف نشوند.
ب) چون رسانه ملی جمهوری اسلامی ایران روزهایی به نام فاطمیه را به رسمیت نمیشناسد.
ج) برید پی کارتان! مملکت رو کردید عزاخونه.
د) حواسشان به تقویم نبوده است!
بسم الله الرحمن الرحیم
افکار شیطانی رو کاریش نمیشه کرد. معلوم نیست از کجا به کلّهی آدم میزنه. شیطان قادره یه تحلیل کاملا متفاوت از اون چه در واقعیت اتفاق افتاده ارائه کنه. وقتی شیطان روی من کار میکنه من بدخلق و عصبی میشم. مستعدم که گیرهای الکی بدم و مدام ایراد بگیرم و غرغر کنم. فکرای بد به ذهنم میرسه و سوء ظن پیدا میکنم. دیگه نمیتونم خوشبین باشم و به حسن نیت اطرافیانم شک میکنم و...
اما چرا شیطان زیاد سراغ آدم مییاد؟
گاهی به این دلیله که تو یه نعمت بزرگ دریافت کردی و شیطان تحمل نداره اونو ببینه. مثل خوشبختی و آرامش دو تا آدم در کنار هم که شیطان نهایت سعیاش رو میکنه با القائات مختلف خرابش کنه. گاهی توی یه فرصت مناسب برای تقرب و عروج هستی و شیطان نمیخواد تو به سعادت نزدیک بشی. مثل وقتی سر نمازی و شیطان نهایت تلاشش رو میکنه تا حواست رو پرت کنه. به همین دلیل هم سر نماز حواست به جاهایی میره که در حالت عادی محاله بهش فکر کنی و...
گاهی هم خود آدم مستعد دریافت القائات شیطانه. همونطور که الهامهای الهی در قلبهای پاک و خدایی القاء میشه. قرآن خیلی خوب به این نکته اشاره کرده:
هَل اُنَبِّئُکُم عَلَی مَن تَنَزَّلُ الشَّیَاطِین
آیا شما را آگاه کنم که شیاطین بر چه کسانی نازل میشوند؟
تَنَزَّلُ عَلَی کُلِّ اَفَّاکٍ اَثیمٍ
[شیاطین] بر هر شخص بسیار دروغگوی بدکار نازل میشوند.
(شعراء/221 و 222)
پس هر گناه یه چراغ سبزه از طرف ما برای شیطان که بیا روی من کار کن. من خیلی مستعدم!
................................................................................
الهی نوشت: خدایا! نذار شیطان نعمت بزرگ تو رو ازم بگیره و راهم رو به سمت تو کج کنه. خدایا! قلب منو پاک کن تا محلی برای القائات شیطان نباشه.
ماهی بیچاره توی تنگ و جوجه های رنگی اما نه...

یادم باشد
در آستانه سال نو با خودم عهد بستم برنامهای منظم و مستمر داشته باشم برای رسیدن به تصویر ذهنی مطلوب خودم. از بین بردن نقصها و بهبود شرایط...
مدان عید آنزمانی را که بر تن نو کنی جامه
بود عید آنکه دور از خود نمایی خوی حیوانی (+)
باید به عهدم پایبند باشم. خصوصا حالا. چون آدم متاهل دیگه مال خودش نیست. حتی غم و دلگرفتگیاش هم مال خودش نیست.
عید مبارک...
.......................................................................................
تجربه نوشت: سال نو زمان خوبیه برای عهد بستن. یکی از همین سال نوها بود که عهد بستم چادری بشم و شدم.
الهی نوشت: خدایا! واقعاً حالم رو احسن حال کن... حالم گرفته است...
بیربط نوشت: آدم همیشه تنهاست. حتی وقتی ازدواج میکنه...
بسم الله الرحمن الرحیم
یکی از راههای سنجش "سلامت روانی" برای من اینه که از خودم میپرسم: آیا
1. کسی هستم که دوست دارم مریض بشم، برای یه مدتی بستری باشم، تصادف کنم و پام بشکنه یا اتفاق مشابهای برای من بیفته تا ببینم کسی که دوستش دارم نگران من شده و بیشتر از قبل به من توجه میکنه و هی حالم رو میپرسه و صد برابر مهربونتر شده و اگر قصوری کنم راحتتر میبخشه و مثل پروانه دورم میچرخه و...
یا
2. کسی هستم که دوست دارم همیشه سالم و سلامت و سرحال بشم، مبادا خاطر عزیزم رو آشفته کنم و باعث بشم اون ناراحت و نگران بشه؛ ولو برای یک روز یا حتی یک ساعت؟
..........................................................................................
پ.ن: چقدر سخته همیشه مورد دوم باشم؛ از بس که گاهی فوران احساسات منو در هم میشکنه...
صدای sms موبایلم مییاد. با ذوق میپرم به سمت گوشی. (دوستانی که توی دوران عقد هستند منظورم رو میفهمند!!)
با خوشحالی بازش میکنم:
- فروش فوق العاده لباس نوروزی فروشگاه ... تلفن: ...
با سعه صدر این پیامک رو از گوشیام پاک میکنم.
فردای اون روز:
- تالار پذیرایی مجلل ... با امکانات فوق العاده. هدیه به عروس و داماد جوان سفر به کیش! تلفن تماس: ...
و فرداهای دیگه:
- همایش بزرگ خانواده و مشاوران با حضور جناب دکتر ... در محل آمفی تئاتر ... زمان ثبت نام:... شماره تماس:...
- برای شرکت در قرعه کشی بانک... فقط دو روز دیگر زمان باقی است.
- افتتاح شعبه دوم فروشگاه... واقع در خیابان... کوچه... تخفیف ویژه به خریداران اول!
- با خرید یک دست سرویس آرکوپال از فروشگاه لوازم خانگی... یک زودپز هدیه بگیرید! آدرس:...
میشه بسه؟!
.......................................................................................
پ.ن: گفت: قبلاً که صدای پیامک گوشیام رو میشنیدم چون میدونستم به احتمال 90% توئی خیلی ذوق داشتم. اصلاً صدای پیامک برام دلنشین بود و بار مثبت داشت؛ ولی حالا با این smsهای تبلیغی و متفرقه اون شیرینی سابق رو نداره شنیدن صدای موبایل!
بسم الله الرحمن الرحیم
توی اتوبوس نشسته بودم. ذهنم درگیر موضوع مهمی بود و ابعاد مختلفش رو بررسی میکردم وچون از تحلیل همه مسئله عاجز بودم و از بسیاری از جوانب ناشناختهاش هم وحشت داشتم، فکر کردن بهش باعث میشد بیشتر گیج بشم و بیشتر درهم برم. خلاصه خیلی توی حال خودم بودم و حواسم اصلا به دور و برم نبود.![]()
تا اینکه دختری چادری و عینکی که صورت معصومانهای داشت وارد اتوبوس شد و یک راست اومد به سمت من. ابروهای بور و مژههای کمپشتی داشت و عینکش بیضی شکل بود. گفت: "سلام" و روی صندلی خالی کنار من نشست. من جواب سلامش رو دادم و خواستم دوباره به سمت پنجره بچرخم که گفت: "چطوری خانوم؟! منو یادت نمییاد؟"![]()
خوب نگاهش کردم بلکه یادم بیاد کی بوده. اما موفق نشدم. گفتم: "نه متاسفانه."![]()
البته با توجه به سابقه خرابی که در به یاد اوردن اسمها و چهرههای قدیمی داشتم، زیاد از خودم تعجب نکردم.
گفت: "بله دیگه نباید یادت بیاد بیوفا. حالا دیگه ما رو نمیشناسی؟"![]()
بعد کلی گلایه کرد که به این زودی یادت رفت؟ تو دیگه کی هستی؟ و...
گفتم: "ببخشید حافظهام در این زمینه یه کم مشکل داره. میشه راهنمایی کنید؟"
گفت: "یعنی بگم همو کجا دیدیم؟"
سرم رو تکون دادم که یعنی بگو. گفت: "همینجا!!!"![]()
تازه دوزاریام افتاد. اولین بار بود که منو میدید. همینجا توی همین اتوبوس. ناخودآگاه کلی خندیدم و سر بحث باهاشو باز کردم. چه دختر شوخ و سرحالی بود و نشاط و انرژی مثبت ازش میبارید به نحوی که درهم ریختگی چند دقیقه قبل رو فراموش کردم. گفت: "همه رو سر کار میذارم!"
وقتی پیاده شدم خیلی حالم بهتر بود و با خودم گفتم: "کاش همیشه مثل این دختر بودم و اطرافیانم همیشه با دیدن من انرژی میگرفتن و حالشون خوب میشد."
اما گاهی حتی یک لبخند رو از عزیزترین آدم زندگیام دریغ میکنم. یک بار به من گفت: "حتی اگر بدونی حال روحی یه نفر تا چهل ساعت آینده بستگی به لبخند تو داره، باز هم لبخند نمیزنی؟"
گاهی حتی گفتن یه "عزیزم" ساده به عزیزترین آدم زندگیام رو ازش دریغ میکنم. تا جایی که بهم گفت: "وقتی دیدم به فلانی1 گفتی عزیزم حسودیام شد."
هیچ کس بیحساب سر راه آدم قرار نمیگیره.
.......................................................
1: یکی از نینیهای فامیل!
گاهی "غم" مییاد سراغ آدم...
معلوم نیست از کجا اومده. بغض میشه و محکم گلوی آدمو میگیره یا طوری دور قلب آدم چنبره میزنه و سنگینی میکنه که نفس کشیدن مشکل میشه...
این غم "سنگینه" توش فرح و نشاط "حزن" وجود نداره. مثل وقتی نیست که داری برای امام حسینع گریه میکنی و سبک میشی. توی این غم گریه کردن نه تنها آرومت نمیکنه؛ بلکه سنگینتر و بلاتکلیفتر میشی که بالاخره با این حالم چه کنم و آیا این لحظههای سنگین سپری میشه و بعدش آرامشی هست؟
قرآن رو باز میکنم. میبینم که خداوند "غم" رو جزای اونهایی قرار داده که از جنگ احد فرار کردن و پیامبرص رو تنها گذاشتن. خداوند از تعبیر "افزودن غم به غم" استفاده میکنه. [1]
پس غم گاهی "مجازاته"...
مجازات کوتاهیها، تنبلیها، کمکاریها، فرارکردنها، شونه خالیکردن از مسئولیت، گناه...
خدایا گناه کردم؛ کوتاهی کردم؛ اونجا که باید میایستادم نایستادم؛ تنبلی کردم؛ عهد کردم و وفا نکردم...
اما خودت توی آیه بعد گفتی که بعد از غم اونها رو ایمنی بخشیدی و خواب آسایش رو برای گروهی از اونها فرستادی... [2]
خواب آسایشت کجاست؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[1]: فاثابکم غمّاً بغمٍّ (آل عمران/ 153)
[2]: ثم انزل علیکم من بعد الغم امنه نعاساً یغشی طائفه منهم (آل عمران/ 154)
بسم الله الرحمن الرحیم
قرار مشهد رفتن رو از خیلی وقت پیش گذاشته بودیم و همه برنامهها هماهنگ بود. میخواستیم بعد رسیدن، بریم خونه نسرین خانوم که توی مشهد تنها زندگی میکنه. اما دیشب یعنی درست یک روز مونده به حرکت، فهمیدیم امکانش نیست بریم خونه نسرین خانوم. من هول شدم و "یک لحظه" به خودم گفتم: "حالا چه کار کنیم؟"
امام رضا! منو به خاطر همون "یک لحظه" ببخش. چون توی اون یک لحظه یادم رفت که تو میزبانی و تو ما رو دعوت کردی. برای من که چهار سال مجاورت بودم و طعم شیرین میزبانی تو رو چشیده بودم، شرمآور بود که فراموش کنم تو همیشه بهترینها رو برای میهمانانت فراهم میکنی و از پذیرایی مادی و معنوی دریغ نداری.
وقتی ما مهمون داریم چقدر وسواس داریم همه چیز برای پذیرایی روبه راه باشه و مهمونا توی خونه ما راحت باشند. غذا مطابق سلیقهشون باشه و خونه تمیز و مرتب باشه. حالا تو میزبانی و ما مهمان. مگر ممکنه به فکر ما نباشی؟
صبح سر جانماز دیگه مطمئن بودم بهترین جا رو برای اسکان ما در نظر میگیری و نورانیترین روزیهای معنوی رو توی سفرهات برای پذیرایی از ما داری.
حالا که کمتر از 8 ساعت تا حرکت مونده، همه چیز آماده است حتی اتاقمون توی هتل رزرو و پولش پرداخت شده...
قربون مهربونیهات امام رئوف من...